
| پردهی نخست
نخستین روزهای جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان است، دقيقتر بگويم؛ ۱۲ ژوئن ۲۰۰۶. بله، در اين روز تيم ملی فوتبال ايتاليا اولين بازی خود را در شهر هانوفر برابر تيم خوب و قدرتمند غنا برگزار میکند. در حالیكه بازی بيشتر در اختيار غناست و بهرغم ارائهی بازی نه چندان دلچسب از جانب مانكنها (لقب طعنهآميزی كه منتقدين به بازيكنان تيم ملی ايتاليا دادهاند)، آنها موفق میشوند با نتيجهی ۲ بر صفر غنا را شكست دهند. پنج روز بعد، ايتاليايیها در يک بازی ضعيف و دور از انتظار در برابر تيم ۱۰ نفرهی آمريكا تن به تساوی ۱-۱ میدهند. در این بازی ايتاليا سايهای از دوران اوج را نيز با خود به همراه ندارد و نااميدكنندهترين نمايش ممكن را تقدیم دوستدارانش میکند. گل به خودی زاكاردو، مدافعی كه معلوم نشد ليپی برای چه او را به تيم ملی دعوت كرده بود، نمادی است از وضع آشفتهی آتزوری. بله، اوضاع بسيار آشفتهتر از آن است كه بينندگان تلويزيونی و تماشاگران استاديوم كايزرسلاترن میبینند. وضعيت نابسامان و قمر در عقرب فوتبال در ايتاليا، رسوايیهای اخير باشگاهها در اين كشور، ناكامیهای پی در پی در عرصهی رقابتهای مهم چند سال اخير، همه و همه تصويری نكبتبار از فوتبال ايتاليا ترسيم كردهاند. هماکنون خوشبينترين هواداران آتزوری نيز نمیتوانند آنچه را در نهم جولای اتفاق خواهد افتاد باور كنند. ايتاليا اما میتواند آخرين بازی دور مقدماتی خود را از چک ببرد و با ۷ امتياز به دور بعد صعود كند. اوج ناتوانی و ضعف ايتاليا در مرحلهی يکهشتم نهايی و مقابل استراليا مشهود میگردد. آنجا كه ماركو ماتراتزی در نيمهی اول اخراج میشود، ايتاليا گل اول را میپذیرد و تا دقيقهی ۹۰، يک بازی سردرگم و بیهدف ارائه میدهد. سرنوشت اما بايد عوض میشد، مقدر اين بود كه ايتاليا در يکهشتم حذف نشود. گروسو، ناجی ايتاليا در جام هجدهم، حركتی را از سمت چپ محوطهی جريمهی استراليا ترتيب میدهد و بعد يكی از مشكوکترين و بحث بر انگيزترين سوتهای اين جام به سود ايتاليا به صدا درمیآید. توتی كه تازه چند دقيقهای بيشتر از ورودش به ميدان نمیگذرد، پشت توپ میایستد و آن را وارد دروازهی مارک شوارتزر میکند. بله، ايتاليا از حذف زودهنگام گريخت و چه اقبال بلندی داشت كه در يکچهارم نهايی هم بهترين و آسانترين قرعه نصيبش شد. آتزوری با اوكراين بازی میکند و اين تيم را ۳ بر صفر شكست میدهد. زمانی كه ايتاليا به نيمهنهايی میآید، نخستين زمزمههای خرافهآميز به گوش علاقهمندان فوتبال میرسد. همان زمزمههای جالبی كه تمام اين داستانها را گفتم تا به آن برسم. خرافه از آن قرار بود كه ايتاليا هر ۱۲ سال (۳ دوره) يک بار به فينال مسابقات میرسد، و يکی در ميان قهرمان میشود و نايب قهرمان. ايتاليا در سال ۱۹۷۰ در فينال مغلوب برزيل شد و ژولريمه را برای هميشه از دست داد. ۱۲ سال بعد در اسپانيا، به لطف درخشش پائولو روسی قهرمان جهان شد. مجدداً ۱۲ سال بعد به فينال رسيد و باز هم از برزيل شكست خورد و... و حالا ۱۲ سال از جام جهانی ۹۴ آمريكا میگذرد... بله امسال نوبت ايتالياست كه پای در فينال رقابتها گذارد و از آن مهمتر خرافات میگویند كه ايتاليا بايد قهرمان شود و ديديم كه در عين ناباوری شد... آنچه بايد میشد. ايتاليا در نيمهنهايی ميزبان مقتدر بازیها، آلمان احيا شده را با گل دقيقه ۱۲۰ گروسو و بعد از آن هم آلكس دلپيروی محبوب برد و به فينال رسيد و در فينال هم در ضربات پنالتی (كه اتفاقاً خود، هميشه از آن ناحيه ضربه خورده بود) و در يک بازی دراماتيک، ياران زيدان را مغلوب كرد. پنالتی ديويد ترزگه كه تير افقی دروازهی جیجی بوفون را لمس کرد، آخرين كبوتر شانسی بود كه بر سر آتزوری پر كشيد و گروسو هت تريكش را كامل كرد. پنالتی را تبديل به گل كرد و ايتاليا بر بام جهان ايستاد. البته خرافه از قبل اين مسئله را پيشبينی كرده بود. خرافه مصر بود كه امسال نوبت ايتالياست.
| پردهی دوم
ليگ حرفهای ايران، كمركش خود را در ايام سوگواری ماه محرم سپری میكند. امير قلعهنویی با استقلال تاخت و تاز میكند. در يكی از روزهای حوالی عاشوراست كه استقلال به مصاف يكی از حريفان میرود. امير قلعهنویی روی نيمكت آبیها نشسته... اما با هميشه تفاوت دارد. چيزی به او اضافه شده، چيزی به غير از پيراهن و كت مشكیاش. يک فقره سبيل! بله، ژنرال ريش و سبيلی به هم زده و متفكرانه روی نيمكت لم داده. استقلال آن بازی را میبرد و امير مطابق معمول « خدا را شاكر است. » نوبت به بازی بعدی میرسد كه بعد از دههی اول ماه محرم برگزار میشود. تاسوعا و عاشورا آمده و رفته... اما امير دست به سبيلش نزده. استقلال باز هم میبرد. میبرد همانطور كه هفتهی بعدی هم چنين میكند و... امير همچنان با سيمای جديدش راحت است و خيال ندارد به حالت قبلی ریاستور شود. زمزمهها در مطبوعات و محافل فوتبالی به گوش میرسد: «سبيل شانس!» «استقلال به لطف سبيل امير پياپی برنده است»... قضيه آنقدر جدی میشود كه عادل فردوسیپور هم كه اكثر اوقات دربارهی اين مسائل محافظهكارانه رفتار میكند، دست از پا خطا كرده و اين موضوع را در برنامهی زندهی ۹۰ و در برابر چشم و گوش ميليونها فوتبالدوست با امير قلعهنویی مطرح میكند... بعدها شنيده شد كه عادل، بهخاطر اين داستان از سوی مقامات بلندبالای شبكه توبيخ شد ولی هر چه بود امير برای بازی بعدی سبيلها را از ته تراشيده بود.
| پردهی سوم
جام ملتهای آسيای ۱۹۹۶ در امارات، تيم ملی ايران تورنمنت را با باخت ۲ بر صفر به عراق آغاز كرده؛ اما اندک اندک شاگردان محمد مايلیكهن اوج میگیرند... آنقدر اوج میگیرند كه میتوانند در مرحلهی يکچهارم نهايی، يكی از عجيبترين نتايج تاريخ فوتبال كشورمان را رقم بزنند؛ در شبی بهيادماندنی با نتيجهی باورنكردنی ۶ بر ۲ كره جنوبی را میبریم و به نيمهنهايی میرويم. علی دايی حتی به هت تريک هم راضی نمیشود. ۴ گل به تنهايی وارد دروازهی چا بوم كئون میکند و ما را از زمين میكند و به آسمان میبرد و البته در نيمهنهايی به عربستان سعودی میبازیم و دستمان از جام كوتاه میشود. چهار سال بعد در لبنان، قرعه باز هم كره را در يکچهارم نهايی رقيب ما میکند. تيم ايران در این دوره چندان اميدواركننده بازی نمیكند و اصلاً عجيب نیست كه به كرهی آماده ببازيم و اين بار زودتر ساکمان را ببنديم و به تهران برگرديم. شوت سركش كريم بازی را مساوی میکند و به وقت اضافه میبرد... اما... در اين بازی قرار نبود ما در پايان لبخند بزنيم... نه، نوبت كرهایها بود. ۴ سال بعد در چين باز هم مقابل كره صفآرايی میكنيم، و اين بار هم در همان مرحلهی يکچهارم نهايی. اين مرتبه اما كره يک فرق اساسی با دورههای قبل دارد. اينک كره، عنوان چهارمی جهان را يدک میكشد و بسيار به آن میبالد. واقعاً سخت است كه سه بار از كره جلو بيفتی و هر بار گل بخوری و دوباره تلاش كنی تا نميری... اما قرار بود ما كره را ببريم و اين واضح بود... شايد حتی ۱۰ بار هم كره گل خورده را جبران میكرد؛ باز هم ما گل يازدهم را به ثمر میرسانديم. بله، درست متوجه شديد؛ در سال ۲۰۰۴ ما بايد كره را میبرديم و برديم؛ چون سرنوشتمان اين بود...
امروز، بيستم جولای ۲۰۰۷ (۲۹ تيرماه ۸۶) است و تيم ما به يکچهارم نهايی آمده. كره هم به هر جان كندنی كه بود خود را به اين مرحله رسانده... خود را به اين مرحله رسانده تا رقيب سنتی ما باشد. آمده تا باز هم در اين يکچهارم نهايی شوم به ملاقاتش برويم. يک بار ديگر دوئل كنيم... دوئلی كه خرافه نتيجهی نهايی آن را در گوش هر دويمان زمزمه میكند. خوب گوش كنيد، خواهيد شنيد صدای خرافه را كه میگويد: « شما ايرانیها بازندهايد... نوبت كره است اين بار »
خـــرافـــه میگويد: ما بازندهايم اما... به او اجازه نخواهیم داد.
در زیر ۱۰ لوگو میبینید. این لوگوها قرار بوده به مناسبتهای مختلف و بعضاً عجیب و غریبی در سایت گوگل قرار بگیرند که البته به دلایل عجیب و غریبتری گوگل از استفاده از آنها سرباز زده است و با آوردن بهانههای مختلف لوگوها را نپذیرفته. انصافاً بعضی از این لوگوها (مثل همین اولی که مشاهده میفرمایید) آنقدرها هم بیریخت نبودهاند.

موضوع: روز کودک (سال ۲۰۰۳)
علت پذیرفته نشدن: بیش از حد بچگانه (و احمقانه) بودن

موضوع: ۱۵۰ سالگی سیگار!
علت پذیرفته نشدن: از بیخ و بن(!) نادرست

موضوع: پنجاهمین سالگرد افتتاح Star Bucks Coffee
علت پذیرفته نشدن: شرکت یادشده مبلغ کافی را پرداخت نکرد!

موضوع: پنج ساله شدن شعار گوگل مبنی بر « شیطان نشو! Don't be evil »
علت پذیرفته نشدن: غرق شدن بيش از اندازه در موضوع!

موضوع: ۱۳۰ سالگی Mondrian
علت پذیرفته نشدن: بیش از اندازه انتزاعی، صریح و خشک

موضوع: ۹۰ سالگی حضرت کپیرایت!
علت پذیرفته نشدن: تخلف تجاری در استفاده از علامت © !!!

موضوع: بیستمین سال تولد کنسول بازی: نینتندو
علت پذیرفته نشدن: شکایتهای سختگیرانهی انجمن اردکهای خانگی! (جلالخالق)

موضوع: ۶۵ سالگی گوگــُل Googol (این Googol ظاهراً با Google فرق میکنه و گویا منظور از آن عدد یکی است که از ۱۰۰ تا صفر تشکیل شده است.)
علت پذیرفته نشدن: خود لوگوی گوگل تا حد زیادی پوشیده شده (به قول معروف ماسکه شده!)

موضوع: این یکی از دو طرحی است که برای بزرگداشت M.C. Escher خلق شده بود.
علت پذیرفته نشدن: این لوگو وحشتناک است. (در واقع مسئولان گوگل روشون نشده حقیقت رو بگن؛ این لوگو بسیار پرت و مزخرف است. توضیح مترجم!)

موضوع: دو دهه استفاده از الگوریتم JPEG برای فشردهسازی تصاویر دیجیتال
علت پذیرفته نشدن: لوگو بیش از اندازه بیکیفیت از آب درآمده
ترجمه: وبلاگ روزنوشتهها
در كتب اول۱ هند آوردهاند كه چون فور هندی به پادشاهی هندوستان نشست، ولايت را ضبط كرد، و رايان سر بر خط او نهادند۲. او را وزيری بود در غايت كياست و نهايت فراست، و در شهامت بینظير و در كفايت بیعديل. مُلک را ضبط كرد و رای را بر رأی خود مستظهر گردانيد و بازار بر همگنان شكسته شد۳ و طامات ايشان بيش، رواج نيافت. پس بر وزير حسد بردند و در درانداختن او رأیها زدند و حيلتها انديشيدند. قرار بر آن دادند كه از زبان رای مرده، نامهای نبشتند به نزديک فور، و در آنجا ياد كردند كه من آنجا خوشدلم به غايت، و اسباب دولت من منتظم است و لكن بیوزير، مرا دل، تنگ میشود، و كسی ندارم كه مرا به وی مؤانستی باشد. بايد كه وزير را به نزديک من فرستی تا به وی مؤانست گيرم. و نشان پادشاه بر آنجا كردند۴ و به خدمتكاری، كه خاصگی رای بود، بدادند، تا وقتی كه بخسبد آن مكتوبات بر سر بالين او نهد.
چون رای بيدار شد و آن مكتوبات بديد، بخواند، و وزير را بخواند و نبشته بدو نمود و گفت: «ترا استعداد سفر آن جهان میبايد كرد.» و وزير منفعل نشد، بشاشت نمود و دانست كه مرده را مجال كتابت و امكان مثال و رسول فرستادن نبود. متيقن شد كه آن قصد برهمنان است. پس گفت: «پادشاه مرا يک ماه زمان۵ دهد تا استعداد۶ آن سفر سازم و خصمان خشنود كنم و خيرات و صدقات به مستحقان رسانم.»
رای او را زمان داد. وزير بفرمود تا در صحرايی محوطی ساختند و گرد بر گرد آن هيزم بسيار نهادند و از سرای خود تا آنجا نقبی زدند و سر نقب را به زير هيزم برون آورد. و چون آن اسباب ساخته و اين كار پرداخته شد، وزير مر رای را وداع كرد، و رای او را نامه نبشت به سوی پدر و گفت: «به حكم فرمان وزير را به خدمت تو فرستادم و منتظر اشارت توام تا هر چه فرمايی به جای آرم.» پس پادشاه بدان موضع آمد و وزير در ميان هيزم در شد و برهمنان آتش در هيزم زدند. وزير از راه نقب در خانه آمد و در خانه متواری شد، و مدت چهار ماه پوشيده۷ میبود. بعد از چهار ماه شبی خبر به خدمت پادشاه فرستاد كه «وزير از آن جهان باز آمد.» پادشاه متعجب شد. وزير پيش خدمت او رفت و پيش تخت پادشاه ببوسيد. و نامه نبشته بود از زبان پدر او، و گفته كه «وزير را به حكم فرمان به نزديک من فرستادی، منت داشتم۸، ولكن دانستم كه مُلک بیوزير ضايع است، او را به خدمت تو باز فرستادم و درخواست میكنم برهمنان را به نزديک من فرستی كه مرا بديشان استيناسی۹ باشد و مُلک ترا بیوجود ايشان هيچ خلل نبود.»
چون نامه بخواند، برهمنان را حاظر كرد و فرمان مَلک متوفی بديشان رسانيد، و ايشان متحير شدند و دانستند كه آن غدر و مكر وزير بود و ليكن مجال عذر نداشت. به ضرورت به آتش عناد خود سوخته شدند، و معنی آيت «ولَا یَحيقُ المَكْرُ السَّیِّئُ الّا بأهْلِهِ»۱۰ به تحقيق انجاميد، تا عالميان را معلوم شود كه بد نبايد كرد.
بد میكنی ای نگار، هان نيک انديش هرگـز كه كنـد بـد كه نكــو آيـد پيـش!
پاورقی:
۱. یعنی کتب قدیمی و پیشین
۲. یعنی مطیع او شدند
۳. شکسته شدن کنایه است از بیرونق شدن.
۴. یعنی مُهر و علامت مخصوص پادشاه را بر آن زدند.
۵. یعنی مهلت
۶. تدارک و آمادگی
۷. یعنی مخفی
۸. یعنی سپاسگزار شدم
۹. آرامش، انس گرفتن
۱۰. يعنی نیرنگ بد جز اهل آن را فرا نمیگیرد. قرآن کریم، سورهی ۳۵، آيهی ۴۱
منبع: جوامع الحکایات و لوامع الروایات، محمدبن محمد عوفی
امروز كه میخواستم نسخهی جديد برنامهی Google Talk رو دانلود کنم، با اين صفحه مواجه شدم: (صد البته بار اولی نبود كه اين صفحهی طعنهآلود و ريشخندآميز رو میديدم؛ قبلاً هم بارها در مناسبتهای مختلف ايشون رو زيارت كرده بودم!)

گوگل دسکتاپ در حال حاضر در کشور شما قابل دسترسی نیست. با تشکر از ابراز علاقهی شما!
حتماً دوستان عزيز میدونند كه گوگل دسكتاپ حالا اونقدرها هم نرمافزار مالی نيست كه بخواد اينجوری برای ما (ما، كه عمری را در زمينهی دانلود و هک و كرک گذاردهايم) طاقچه بالا بذاره و اصولاً همچين آش دهنسوز و لعبتی نيست كه ما اگه دستمون بهش نرسه بگيم بو میده. اما خب از اونجا كه ما در مقابل گوگل كه هيچی خود مايكروسافتش هم عمراً كم نمیآريم، رفتيم به هر جون كندنی كه شده از سايت خود گوگل (تأكيد میكنم از خود گوگل و نه از جای ديگه) آخرين نسخهشو دانلود كرديم و الآن هم كه نصبش كرديم و هی اين پايين Task Bar بالبال میزنه، محل سگ هم بهش نمیديم. خلاصه اين نرمافزار رو تو فضای خودم آپلودش كردم. شما هم بيا جنس ايرانی بخر و ببر، منت اجنبی بیناموس رو هم نكش. گوگل جان! خوردی بابا؟ با تشکر از علاقهی شما!
Google Desktop 5
حجم: ۱.۹۰ مگابایت

دومین برنامهای كه قصد دارم معرفی كنم نرمافزار Mozilla Sunbird 0.5 هست. حتماً با نرمافزارهای Mozilla Thunderbird و البته Mozilla Firefox معروف و محبوب آشنا هستید. این هم یکی دیگر از نرمافزارهای خوب و كاربردی شركت موزيلاست. يک تقويم خيلی جالب با امكان اعمال تنظيمات پيشرفته برای مديريت هر چه بهتر و دقيقتر كارهای روزمره. يه چيزی تو مايههای Google Calendar. البته این نرمافزار جزو پروژههای نيمهتمام شركت موزيلاست و فعلاً فقط نسخهی آزمایشی آن برای دانلود روی سایت قرار گرفته است. به هر حال دانلود و استفاده از آن خالی از لطف نیست.
Mozilla Sunbird 0.5
حجم: ۵ مگابایت
۱. مردی را گفتند: پسرت را به تو شباهتی نباشد. گفت اگر همسایگان باری ما را رها کنند فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتاد.
۲. مردی کودکی را دید که میگریست و هر چند مادرش او را نوازش میکرد خاموش نمیشد. گفت: خاموش ار نه مادرت را به کار گیرم. مادر گفت: این طفل تا آنچه گوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند.
۳. روزی جُحی (جوحا) برای خرید دراز گوشی به بازار مالفروشان میرفت. مردی پیش آمدش و پرسید: کجا روی؟ گفت: به بازار میروم تا درازگوشی بخرم. گفتش: بگو «انشاءالله» گفت چه جای «انشاءالله» باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است! چون به بازار درآمد، زرش را بزدند و چون باز میگشت همان مردش برابر آمد و پرسیدش از کجا میآئی؟ انشاءالله از بازار، انشاءالله زرم را بدزدیدند، انشاءالله خری نخریدم و زیاندیده و تهیدست به خانه بازمیگردم انشاءالله...
۴. روباهی عربی را بگزید. افسونگری را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزیده؟ گفت: سگی و شرم کرد بگوید، روباهی. چون به افسون خواندن آغاز کرد. گفتش: چیزی هم از افسون روباه گزیدگی بدان درآمیز.
۵. مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن بدید. مادر را بخواند و گفت: در خمره دزدی نهان است. مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپیای نیز همراه دارد.
۶. مردی را علت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید نومید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد میکرد و میگفت: بار خدایا بهشت را نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت: ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی، پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازهی آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟
۷. عربی را گفتند: شوربای گرم را چه نامند؟ گفت: کلّهجوش. گفتند چون سرد شود آن را چه خوانند؟ گفت: ما امانش ندهیم که سرد شود.
۸. عربی به سفر شد و زیاندیده بازگشت. او را گفتند: چه سود بردی؟ گفت: ما را از این سفر سودی جز کوتاه ساختن نماز نبود.
۹. زشتروئی در آینه به چهرهی خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید و چون از نزد او بهدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد.
۱۰. مردی زنی بگرفت، به روز پنجم فرزندی بزاد. مرد به بازار شد و لوح و دواتی بخرید. او را گفتند: این از بهر چه خریدی؟ گفت: طفلی که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود.
۱۱. مردی نزد بقالی آمد و گفت: پیازیم ده تا دهان بدان خوشبوی سازم. بقال گفت: مگر گُه خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی.
۱۲. مردی نزد ایاسبن معاویه آمد و گفت: اگر خرما خورم زیانیم باشد؟ گفت: نه. گفت: اگر سیاهدانه با نان خورم گناهی کردهام؟ گفت: نه. گفت: اگر اندکی آب بر سر آن نوشم؟ گفت: منعی ندارد. گفت: شراب خرما نیز ترکیب همین چیزها باشد پس از چه رو حرامست؟ ایاس گفت: اگر بر تو اندکی خاک افشانند دردت آید؟ گفت: نه. گفت: اگر بر پیکرت آب پاشند، اندامیت بشکند؟ گفت: نه. گفت: اگر از آب و خاک خمیری کنند و در آفتاب نهند که خشک شود و بر سرت بکوبند چون باشد؟ گفت: آنم میکشد. ایاس گفت: آن نیز چون این باشد.
۱۳. مردی شعبی را از مسح ریش پرسید. گفت: انگشتان را در بن ریش کن. گفت: ترسم که آب به همه جا نرسد. گفت: اگر ازین ترسی از سر شب محاسن را بخیسان.
۱۴. پیری مست را به حضور هشام بن عبدالملک آوردند و با او شیشهای شراب و عودی بود. هشام گفت: دنبک بر سرش بشکنید و به خوردن آن گندابهاش حدّ زنید. پیر بنشست و بگریست. او را گفتند: پیش از آنکه زنیمت گریستن چرا؟ گفت: مرا گریه از زدن نیست لیکن از آن گریم که شما عود را خوار داشتید و دنبک نامیدید و می ناب چون مُشک را گندابه نامیدید. هشام را خوش آمد و از او درگذشت.
۱۵. مردی مرغی بریان بر سفرهی لئیمی دید نهاده که دست ناخورده از سفره برگرفتند و چون چند روز بر این منوال مرغ را آوردند و همچنان بردند گفت: عمر این مرغک پس از کشتن از عمرش در زمان زیستن بیشتر است.
۱۶. مردی بر هندوانهفروشی گذشت که بانگ میکرد: این همچون خرما و عسل است و شیرینتر از شکر است. مرد او را گفت: مرا بیماری است که او را هندوانهی ترش علاج است از این میان یکی تُرش جدا کن. گفت: بخر و ببر و به بانگ من منگر که تمامی آنها از سرکه ترشتر باشد.
>> این حکایت را کنکوریهای عزیز و آشنایان به زبان عربی بهتر درمییابند:
۱۷. مردی به در خانه سیبویه آمد و اجازهی ورود خواست. او را رخصت ندادند و گفتند «منصرف شو» (و دور گرد). وی غلام سیبویه را گفت: نام من احمد است و احمد منصرف نمیشود. (من همان احمد لاینصرفم) غلام گفتار مرد را با سیبویه باز گفت. گفت: بگویش: احمد اگر معرفه آید غیرمنصرف است امّا اگر نکره آید منصرف باشد.
* توضیح آنکه، «احمد»، در صورتی که اسم معرفه «علم» باشد از اسماء غیرمنصرف است که تنوین و جرّ نمیپذیرد و گرنه منصرف است. («احمد» اسم غیرمنصرف بر وزن «افعل» است.)
۱۸. آوردهاند که مُزبِّد در مسجد خفته بود و کنار او مردی نماز میگزارد و در دعای خویش (به قنوت) میگفت: پروردگارا من نماز میکنم و این مرد خفته است. مُزبِّد او را گفت: هی فلان، از خود شفاعت کن ولی از ما سخنچینی مکن.
۱۹. روزی مُزبِّد بر در مسجدی ایستاده بود. مؤدّن بانگ اذان برداشت که «حیّعلی الصلوة - بشتابید برای نماز» و مردم به انبوه گرد آمدند. پس مُزبِّد گفت: به خدا سوگند اگر گفتی: «حیّعلی الزکوة - بشتابید برای دادن زکات» از ده تن یک تن هم نیامدی.
۲۰. جنازهای را بر راهی میبردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش میبرند؟ گفت: به جائی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه هیزم، نه آتش نه زر و نه سیم، نه بوریا نه گلیم. گفت: بابا مگر به خانهی ما میبرندش.
منبع: کلیات مولانا نظامالدین عبیدالله (عبید زاکانی)، پرویز اتابکی، انتشارات زوّار، چاپ دوم، ۱۳۸۲


