تبليغاتX
روزنوشته‌ها

روزنوشته‌ها

« نوشتن بیرون جهیدن است از صف مردگان » فرانتس کافکا

به‌عقیده‌ی من، آلبوم «سوگواران خموش» از چند جهت، شاخص و ممتاز است:

١. انتخاب اشعار:

اشعار اثر، جملگی از شاعران برجسته و شیرین‌کلام معاصر بوده و یک هماهنگی و وحدت معنا میان فحوای کلام این شعرا به‌چشم می‌خورد. فراگیری استفاده از اشعار هوشنگ ابتهاج در میان جوانان موسیقی، موجی نو و قابل‌تحسین است که از آن به «سایه‌خوانی» نام می‌برم.

٢. صدای به تکامل‌رسیده‌ی قربانی:

علیرضا قربانی، پس از آلبوم‌های «اشتیاق»، «شب دهم»، «فصل باران» و «از خشت و خاک»، در این اثر سبک تکامل‌یافته‌ای را ارائه می‌دهد. نوعی ممیزه در صدای او قابل‌تشخیص است ؛ به‌گونه‌ای که می‌توان گفت از حصار تقلید جسته و اکنون هویتی مستقل دارد. حالا دیگر می‌توان گفت فلان خواننده‌ی تازه‌کار شبیه قربانی می‌خواند.

٣. تفکر ویژه‌ی پژمان طاهری در آهنگسازی:

همان‌طور که پیش‌تر در آلبوم «ریشه در خاک» شنیده بودیم، شیوه‌ی آهنگسازی و سازبندی طاهری به‌گونه‌ای نیست که شنونده را خسته یا دلزده کند. تنوع و گردش‌های گه‌گاه غافلگیرکننده در آثار او باعث می‌شود، شنونده هر بار که قطعات آلبوم را می‌شنود، ارتباط عمیق‌تری با کار برقرار کند ؛ نه اینکه حوصله‌اش از تکرار مکررات سر رود.

٤. سازبندی مدبرانه:

سنتور، تار، سه‌تار، تنبک و دایره، عود، نی، کمانچه... به‌نظر شما از این کامل‌تر هم می‌شود؟

۵. دستگاه همایون:

علیرضا قربانی گویا علاقه‌ی ویژه‌ای به همایون دارد _ هر چند این بخش کار بستگی به تصمیم آهنگساز دارد _ اما قربانی، آوازهای همایون را بسیار پخته و دقیق اجرا می‌کند. شاید به این دلیل که بیش از هر دستگاه و گوشه‌ی دیگری، تا کنون در همایون خوانده است.

جا دارد به یکی از نقاط ضعف اثر _ البته به‌زعم بنده _ اشاره کنم و آن، ضبط این اثر است که بر عهده‌ی علیرضا نکولعل بوده. به‌نظر می‌رسد در بعضی قطعات، صدا به‌درستی بالانس نشده و بر طریق مثال در تصنیف «ایران» با وارد شدن خواننده، صدای ارکستر به‌گونه‌ی نامعقولی پایین می‌آید!

در پایان جملات حمیدرضا عاطفی (مدیر اجرایی آلبوم) را نقل می‌کنم که می‌گوید:
~ بدون شک سوگواران خموش به‌عنوان اثری ماندگار و تأثیرگذار جای خود را در عرصه‌ی موسیقی ایران باز خواهد کرد. }

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:37  توسط ر و ز نـویـس  در بخش موسیقی | 

تا حالا شده سکه بندازی؟ چه سؤال بیخودی! حتماً شده... حتماً شده که دودل بودی و برای انتخاب یکی از دو کار، شیر و خط آوردی. نمی‌خوام بگم این کار رو بکن یا نه. نمی‌خوام بگم لذت بی‌مسئولیتی خودفروختن به یک سکه، چقدر خوب است. نمی‌خوام بگم "هر چه بادا باد" گفتن چقدر بد است. نه... فقط می‌خوام بگم یادت باشه که فاصله‌ی خوب و بد، بیشتر از دو روی یک سکه نیست!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 4:0  توسط ر و ز نـویـس  در بخش درد دل | 

What I've Done | Linkin Park | Minutes to Midnight

» آنچه کرده‌ام

در این وداع
نه خونی است
نه عذر و بهانه‌ای
چرا که من حسرت خورده‌ام
از تحقق
هزاران دروغ

پس بگذار بخشایش بیاید
و بشوید و ببرد...
آنچه کرده‌ام
مقابل خودم می‌ایستم
تا از آنچه شده‌ام، بگذرم
خودم را خط می‌زنم
تا از آنچه کرده‌ام، رها شوم

آنچه از من در ذهن داشتی
کنار بگذار
اکنون که این لوح را پاک می‌کنم
با دستان
شک و تردید

پس بگذار بخشایش بیاید
و بشوید و ببرد...
آنچه کرده‌ام
مقابل خودم می‌ایستم
تا از آنچه شده‌ام، بگذرم
خودم را خط می‌زنم
تا از آنچه کرده‌ام، رها شوم

بابت آنچه کرده‌ام
دوباره آغاز می‌کنم
و هر درد و رنجی را می‌پذیرم
امروز، این کار پایان می‌گیرد
من آنچه را که کرده‌ام، می‌بخشم

مقابل خودم می‌ایستم
تا از آنچه شده‌ام، بگذرم
خودم را خط می‌زنم
تا از آنچه کرده‌ام، رها شوم
آنچه کرده‌ام
می‌بخشم آنچه را که کرده‌ام

» What I’ve Done

In this farewell,
There’s no blood,
There’s no alibi.
‘Cause I’ve drawn regret,
From the truth,
Of a thousand lies.

So let mercy come,
And wash away...
What I’ve Done.
I’ll face myself,
To cross out what I’ve become.
Erase myself,
And let go of what I’ve done.

Put to rest,
What you thought of me.
While I clean this slate,
With the hands,
Of uncertainty.

So let mercy come,
And wash away…
What I’ve Done.
I’ll face myself,
To cross out what I’ve become.
Erase myself,
And let go of what I’ve done.

For What I’ve Done
I start again,
And whatever pain may come.
Today this ends,
I’m forgiving what I’ve done.

I’ll face myself,
To cross out what I’ve become.
Erase myself,
And let go of what I’ve done.
What I’ve done.
Forgiving What I’ve Done.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:17  توسط ر و ز نـویـس  در بخش موسیقی | 

» پیش‌درآمد : از همان آغاز پخش سریال «مرد هزارچهره»، نام سه نفر از مجریان مشهور سیما، یعنی محمود شهریاری، رضا رشیدپور و محمدرضا حسینیان به چشم می‌خورد. البته قرار بود این افراد، فقط نقش خودشان را بازی کنند. محمود شهریاری که در قسمت سوم، به‌عنوان مجری همیشه شاد و شنگول مراسم قرعه‌کشی بانک، بازی کرد. اما نقش رضا رشیدپور و زمان ورود او به داستان دستخوش تغییر عظیمی شد و محمدرضا حسینیان (مجری شبکه‌ی ٣ - برنامه‌ی سینما گلخانه) به‌کلی از فیلم حذف شد. و این در حالی بود که حتی تا آخرین قسمت سریال، نام این هر سه نفر در ابتدای تیتراژ پایانی آورده می‌شد.

آنچه اظهر من‌الشمس است و هر بیننده‌ی کم‌توجهی هم درمی‌یابد آن است که سریال مرد هزارچهره، از نیمه‌ی راه به‌بعد دچار ممیزی‌های بعضاً جزئی و در پاره‌ای موارد کاملاً اساسی شده است. این قضیه یک بار در حذف عبارت «توی پرانتز فرهنگ» از پایان نام «قزاقه‌مندیان» نمود آشکاری یافت و این بار، در آخرین قسمت سریال، با تغییر نقش رشیدپور، حذف حسینیان و برداشت مجدد سکانس آخر، کاملاً مشهود بود.

آنچه در زیر می‌آید گمانه‌زنی بنده نیست، چیزی‌ست که به آن اطمینان راسخ دارم و سر سوزنی شک به خود راه نمی‌دهم.

» ادعا : سکانس پایانی همین چند روز پیش، یک بار دیگر از نو فیلم‌برداری شده و جایگزین شده است.

» شرح و اثبات! : از بین سه مجری یادشده، فقط رضا رشیدپور را همه‌مان در آنونس تبلیغی سریال دیده بودیم و چون همه او را دیده بودیم ــ حتی اگر فرض کنیم کسی به نام افراد در تیتراژ پایانی توجه نکند ــ منتظر بودیم تا بالاخره، یک جا رشیدپور وارد داستان شود. اما من به یقین می‌گویم این "یک جا"یی که امشب نشان‌مان دادند آنی نبود که از قبل برنامه‌ریزی و بازی شده بود.

در آنونس، رضا رشیدپور را می‌دیدیم که پشت یک میز (احتمالاً میز قزاقه‌مندیان) مؤدب و موقر نشسته و این دیالوگ را می‌گوید: «اصل مطلب که دست‌بوسی شماست...» و آنچه پیداست ما این سکانس را (و احتمالاً چندین و چند بخش دیگر را) هرگز ندیدیم.

یقین دارم که در همان‌جا نقش رشیدپور تمام می‌شده و در اصل قرار بوده محمدرضا حسینیان در سکانس آخر بازی کند. البته نمی‌گویم آخر سریال عوض شده یا داستان چیز دیگری بوده، تنها بر آنم که بازیگر سکانس آخر ــ احتمالاً در فاصله‌ی همین سه، چهار روز ــ عوض شده است. دلیلش هم فکر نمی‌کنم چندان پیچیده باشد. مردم همه رشیدپور را دیده بودند و نمی‌شد او را کلاً حذف کرد. به‌همین دلیل مسئولان سیما ــ که ذاتاً علاقه‌ی زائدالوصفی به دستکاری آنچه پخش می‌کنند، دارند ــ تصمیم گرفتند، از رشیدپور استفاده کنند اما به‌جای حسینیان. با ذکر این نکته که رشیدپور شناخته‌شده‌تر و نام‌آشناتر از حسینیان است. اما در پایان کار فرق چندانی حاصل نشد و عزیزان رسانه‌ی ملی باز هم ثابت کردند که با وجود علاقه‌ی وافر به ممیزی و انگولک سریال‌ها، نمی‌توانند این کار را خوب و بی‌حرف‌وحدیث انجام دهند. بالاخره یک جا دم خروس را بیرون می‌دهند و مردم ما هم سرشان درد می‌کند برای همین چیزها. (یکی خود حقیر ِ سراپاتقصیر)

قضاوت با شما

» اثبات کمکی : عبارت «شش ماه بعد» در سکانس آخر بر خلاف تمام نوشته‌های سریال با فونت "ترافیک" نوشته شده و «بزن در رویی» بودن از سر و رویش می‌بارید. حال آنکه فونت اصلی نوشته‌ها در مرد هزارچهره، "حجاز" بود. گویا برادران پخش این یک قلم فونت را موجود نداشته‌اند!

» پسماند : لطیفی می‌گفت اگر قرار باشد یک بار دیگر از نو، مرد هزارچهره از سیمای جان پخش شود، احتمالاً به‌جای ١٣ قسمت، سه قسمتی خواهد شد.

»  قابل ملاحظه : مطلبی از جناب حسین بصیریان - دانشجوی کارشناسی ارشد ارتباطات دانشکده‌ی صدا و سیما

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط ر و ز نـویـس  در بخش تلویزیون | 

فیروز کریمی در حالت ژانگولر | عکس: خبرگزاری فارسفیروز کریمی که تا پیش از این همیشه مدعی بود، هرگز حاضر نیست واژه‌ی «اشتباه فردی» را به کار ببرد ؛ امروز و پس از شکست مقابل سپاهان اصفهان، نشان داد که «دروغگو کـــم‌حـافــظه می‌شود»

فیروز کریمی، سرمربی استقلال تهران که در میانه‌های فصل با برپاکردن جنجالی منحصربه‌فرد، آبی‌های اهواز را ترک کرد و به آبی‌های تهران پیوست؛ در پایان بازی امروز «مهدی امیرآبادی» را به‌عنوان مقصر اصلی شکست تیمش معرفی کرد.

پیش از این دو بار در برنامه‌ی نود، از کریمی شنیده بودیم که او هرگز عادت ندارد پس از باخت، تقصیر را متوجه بازیکنانش کند. او گفته بود که: «شما حتی اگر یک فیلم از مصاحبه‌های من را بیاورید که در آن از اشتباه فردی بازیکنم گفته باشم، به شما جایزه می‌دهم.» همچنین وی تا پیش از این مدعی بود که همواره شکست تیم، به‌دلیل اشتباه مربی است و اسم بردن از بازیکن مقصر و تخریب او، کار ناپسندی است.

البته بر همه‌ی پی‌گیران فوتبال آشکار بود که این ادعای فیروز کریمی هم به‌دور از واقعیت است ؛ چه همین مربی طناز پس از شکست تراژیک نیم‌فصل اول مقابل پرسپولیس، یکی از بازیکنان تعویضی خود را در رختکن به باد دشنام گرفته بود و در همان‌جا، مقابل چشم همبازیانش کارت بازی او در مسابقات لیگ را پاره کرده بود. یا در قضیه‌ی شکست مصیبت‌بار در مقابل نفت آبادان، ۶ بازیکن تیم خود را به‌گونه‌ای تأسف‌آمیز تنبیه (بخوانید تحقیر) کرد. تنبیهی که پس از واکنش سرپرست و مدیرعامل باشگاه، تلطیف شد و نام مضحک «ریکاوری» را به‌خود گرفت.

در مصاحبه‌ی مطبوعاتی امروز، سرمربی استقلال، مهدی امیرآبادی (دفاع راست تیمش) را مقصر صد در صد گل سپاهان دانست و افت استقلال در نیمه‌ی دوم را ناشی از اشتباه امیرآبادی در دقیقه‌ی ۵٨ بازی خواند.

آقا فیروز، شما که دارید آرام آرام زیر همه‌چیز می‌زنید ؛ لطف کنید و زیر حرف خودتان نزنید! جایزه‌ی ما رو رو رد کن بیاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:58  توسط ر و ز نـویـس  در بخش فـوتـبــال | 

مازیار ناظمی، مجری و گوینده‌ی اخبار ورزشی در برنامه‌ی این هفته‌ی گفت‌وگوی ورزشی، مصاحبه‌ی جالبی را با افشین قطبی، سرمربی محبوب و موفق پرسپولیس ترتیب داد. این برنامه امشب، ساعت ٢٢، به‌صورت ضبط شده از رادیو گفت‌وگو (موج FM ردیف ١٠٣.٩) پخش شد.

فایل صوتی این گفت‌وگوی جالب و شنیدنی را با کیفیت 8kbps و حجم ۲ مگابایت دانلود کنید.

افشین قطبی | عکس: میلاد پیامی - خبرگزاری فارس

گزیده‌ای از گفت‌وگو
به نقل از وبلاگ شخصی مازیار ناظمی

» «دل شیر داشتن» یعنی اینکه بعد از سی سال تصمیم گرفتم به ایران بازگردم و با باشگاه بزرگ پرسپولیس کار کنم.

» من پسر رضا قطبی (رئیس سابق رادیو و تلویزیون) نیستم. پدرم اهل نیریز فارس است و از او خواسته‌ام که برای دربی استقلال و پرسپولیس (۱۵ فروردین‌ماه) به ایران بیاید تا همه پدرم را ببینند!

» زندگی من یعنی فوتبال... نه سیاسی‌ام و نه چیز دیگری.

» تنها فرزند خانواده هستم که از ۱۳ سالگی به آمریکا رفتم.

» در ایران همه به هم کار دارند ؛ حتی امور خصوصی شما! من گشتم معادل فارسی آن می‌شود فضولی!

» در قضیه‌ی انتخاب مربی تیم ملی با من بازی شد و دلم هنوز هم شکسته، و شاید در پایان فصل و قهرمانی با پرسپولیس تصمیمی دیگر بگیرم.

» روزی که در دبی به من ویزای ایران ندادند ؛ گریه کردم. (بازی ایران - کره جنوبی)

» از برگشتنم پشیمان نیستم و فکر می کنم ما در ایران استعدادهای خوبی داریم که باید به آن‌ها کمک کرد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:17  توسط ر و ز نـویـس  در بخش فـوتـبــال | 

پاسخی نه در حد افاضات استاد لب‌زنی ایران، جناب شیدای زمان
«شـیـــدای زمـــان» یا «رســـوای جـهـــان»؟

ای کاش هرگز آن صفحه را باز نمی‌کردم. ای کاش آن متن را نمی‌خواندم... اصلاً ای کاش ویژه‌نامه‌ی «شهروند مروز»* را نمی‌دیدم و نمی‌خریدم. اما حالا که دیده‌ام و خریده‌ام و باز کرده‌ام و خوانده‌ام، نمی‌توانم در قبال آنچه که در ستون سمت راست صفحه‌ی ۱۰۹ این مجله آمده، سکوت کنم. به گمانم شما هم تا چند دقیقه‌ی دیگر حس مرا درک خواهید کرد.

«شیدای زمان» را که می‌شناسید؟!
آن یگانه استاد آواز ایران، آن شیر بیشه‌ی لب‌زنان، آن مرد اول نصفه‌شب‌های تلویزیون، آن به‌دستش بلندگو و تریبون، آن مجلس گرم‌کن سیما، آن «شیدای زمانش» رو اعصاب ما. از کرامات و معجزات رفیع‌قدر او، همین بس که خنیاگران هم‌رَهش جملگی به دیار باقی شتافته‌اند و وی اما همچنان سُر و مُر و گنده! اغلب بینندگان و شنوندگانِ او در عجب که چنین آوای جوانی، چــون از چنین کهن‌فسیلی به‌در آید؟! و چنان توانِ لب‌زنی‌ای داشت که کس نداشت ــ حتی علی‌بن افتخار‌الممالک ــ و ناز و عشوه‌ای داشت که کس را نبود. و بعضی گویند با سران سیما، سر و سری داشت که بیا و ببین... شرح این طولی دارد که این وبلاگ جای آن نیست.

بله، عرض می‌کردم... عجب یادداشتی کرده بود این جناب «شیدای زمان». عجب روایتی داشت از موسیقی در سال ۸۶. اجازه بدهید پا به پای این یادداشت جلو بیاییم تا بیشتر و بهتر متوجه قضیه بشوید.

[در همین جا اعتراف می‌کنم تایپ مطالب یادداشت یادشده، یکی از بیهوده‌ترین کارهایی‌ست که حقیر در طول عمرم انجام داده‌ام. اما چاره‌ای نیست.]

 

سال ۱۳۸۶ خورشیدی چگونه سالی بود؟

» سال انتشار هولناک موسیقی‌های زیرزمینی با صداها و اشعار آنچنانی و انتشار گسترده و رایگان آن (در مرحله‌ی اول) در تاکسی‌ها و مسافرکش‌ها

از اینجا تا پایان مطلب، با همان عنوان «شیدای زمان» از نویسنده‌ی این یادداشت یاد می‌کنم. گویا جناب شیدای زمان علاقه‌ی زیادی به استفاده از صفات پروزنی مانند هولناک، اسفناک، بی‌بنیاد، تهی و... دارند. حالا ایشان از کجای موسیقی زیرزمینی هول برشان داشته، خدا می‌داند! بنده اما هرگز در طول سالی که گذشت در ماشین هیچ مسافرکشی، حتی یک آهنگ زیرزمینی، از آن‌هایی که دربه‌در دنبال مجوز می‌دوند، نشنیدم. تجربه‌ام می‌گوید که اتفاقاً آهنگ‌های کوچه‌باغی و بازاری، نی‌ناش‌ناش ویلن** و صدای جناب شیدای زمان و هم‌قطارانش بسیار بسیار بیشتر موردعلاقه‌ی قشر زحمت‌کش تاکسی، شوفر و راننده تریلی است. این مسئله‌ای است که حاضرم برای اثبات آن، تن به تحقیقات میدانی دهم! آخر کدام شوفری امثال جواد یساری و داوود مقامی را ول می‌کند و محسن نامجو گوش می‌کند؟ (در اینجا لازم است از تاکسی‌ران و مسافرکش جماعت، خالصانه عذرخواهی نمایم. قصد من اسائه‌ی ادب به این عزیزان نیست. ناچارم برای پاسخ به ادعای مطرح شده، نام این عزیزان را به میان آورم.)

» سال افول اسفناک اساتید صاحب‌نام موسیقی

این دیگر از آن حرف‌هاست. متأسفانه جناب شیدای زمان جرئت نام بردن از "اساتید افول‌کرده" را نداشته‌اند، حالا دلایل و مظاهر افت‌شان پیشکش. اصلاً شاید خودشان را "استاد صاحب‌نام" حساب کرده و به افول خود اشاره داشته‌اند ؛ چرا که آنچه مشخص است، اساتید بنام ما، کم و بیش، سال پربار و پرتلاشی را سپری کردند. طرفه آنکه برخی‌ها همچنان در برنامه‌های زنده‌ی رسانه‌ی ملی (با کله) حاضر شده‌ و بر «شیدایی» و «رسوایی» خود در «زمان» و «جهان» تأکید ورزیدند. اما در همین زمان، بزرگانی چون لطفی، شجریان، مشکاتیان، علیزاده و... روی صحنه آمده و در مجموع اجراهای قابل‌قبولی را ارائه دادند. همچنین همین اساتید آثار جدیدی را منتشر کرده و آگاهانه چرخ موسیقی را به گردش درآوردند. همین "اساتید افول‌کرده" کاری کردند که به‌اعتقاد بسیاری از کارشناسان، سال ٨۶، بهترین سال برای موسیقی ما پس از انقلاب باشد.

» تولید انبوه سمفونی

نمی‌دانم جناب شیدای زمان از این قضیه هم به‌مانند کلیه‌ی اتفاقات دیگر، ناراضی‌اند یا نه. اما مشخص است که وقتی لفظ «تولید انبوه» (که معمولاً برای حشره‌کش و جوراب و این‌جور اجناس استفاده می‌شود) برای موسیقی به‌کار می‌رود، قصد و نیت نویسنده به سخره گرفتن این نوع موسیقی است. کلاً گویا ایشان به‌جز «شیدای زمان» هیچ اثر موسیقایی دیگری را قابل‌قبول نمی‌دانند.

» سال تأسیس بنیادهای بی‌بنیاد به تقلید فی‌المثل بنیادهای راکفلر و دیل کارنگی آمریکا و آلفرد نوبل توسط بازماندگان (متولیان) هنرمندان متوفی، آن هم در عالم خیال و با دست‌های خالی و بدون توجه به شعر حافظ: جهان پیری است بی‌بنیاد / از این فرهادکش فریاد

آخر برادر من! نه... پدر من! نه... پدربزرگ من! نه، کار از این حرف‌ها گذشته. جدّ من! این شعر حافظ چه ربطی داشت به قضیه‌ی تأسیس بنیادهای فرهنگی. آخر قربان خودتان و صدای جوان‌مانده‌تان بروم که شش‌ونیم برابر من سن دارید! هر شعر و مَثَلی که یک کلمه‌ی مشترک (در اینجا "بنیاد") با موضوعی دیگر داشت که لزوماً ارتباطی با آن موضوع ندارد. در ثانی شما حتی به حافظ بیچاره هم رحم نکرده‌اید. چون مصراع دومش دیگر هیچ ربطی به موضوع نداشته، علامت "/" را میان دو بخش یک مصراع گذاشته‌اید. اصل شعر حافظ این بوده: «جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد / که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم» و همان‌طور که کاملاً روشن است و دانش‌آموزان مقطع دبستان و راهنمایی هم درمی‌یابند، این بیت حافظ کوچکترین ارتباطی به قضیه‌ی تأسیس بنیادهای فرهنگی - هنری ندارد. اما قبول می‌کنیم پدر جان، شما هم شعر بلدید ؛ فقط کاربردش را هم یاد بگیرید، خیلی خوب می‌شود. آن وقت مثل «شیدای زمان»تان که هر وقت اراده می‌کنید، می‌خوانیدش؛ می‌توانید هر زمان که خواستید یک بیت شعر هم در متن‌تان به‌کار ببرید و ما کیف کنیم.

» و ایضاً سال درخواست احداث موزه‌های خیالی و تهی از مسئولان در کلبه‌ی محقر یعنی خرابخانه‌ی هنرمندان متوفی توسط همان متولیان

فکر می‌کنید احتیاجی به توضیحات من هست؟!

» و متعاقب آن جوایز موهوم و بی‌محل از جانب متولیان بنیادهای یادشده به برندگان خوش‌باور مسابقه‌های هنری (داستان‌نویسی، موسیقی و ادبیات)

فکر می‌کنم غیرمنطقی و عجیب‌غریب بودن افاضات فوق، آن قدَر واضح باشد که اصلاً جوابی را نطلبد. فقط همین بس که یک گربه‌ای بود و یک تکه گوشتی بالای درختی. حتماً می‌دانید که گربه‌ی قصه چه می‌گفت دیگر؟!

» و بعد فرو شدن بنیاد در محاق فراموشی و امحاء کامل.

و البته رسیدن شما به آرزوی‌تان!

» سال وفور بی‌امان کنسرت‌های خنثی و تأثیرناگذار و نیز نقد نغمه‌های ناشنیده و انتشار نایافته در خانه‌های فرهنگی

پدر جان، خب حالا که اوضاع این‌قدر بی‌ریخت و قمر در عقرب بود؛ شما بر سر ما، ما موسیقی‌نفهم‌ها منت می‌نهادید و یک کنسرت ناقابل از نوع غیرخنثی و تأثیرگذار می‌گذاشتید تا ما بنده‌های گمراه خدا و همچنین اساتید کارنابلد می‌فهمیدیم کنسرت درست‌وحسابی چیست و چه شکلی است. مگر چه می‌شد؟! البته فکر کنم یک چیزهایی می‌شد. اصلاً معلوم نبود از ردیف سوم به بَعد سالن پر می‌شد یا نه! آخر دیگر همه «شیدای زمان» را از بر شده‌اند؛ بیایند کنسرت شما چه‌کار؟! که «رسوای جهان» شوند؟

» سال تکرار تصنیف «مرغ سحر» و سرود «ای ایران» در اکثر کنسرت‌های اساتید و محافل خانوادگی!

محافل خانوادگی که عقلاً به شما دخلی ندارد، اما پدر جان! مگر شما که یک‌شب‌درمیان به سیمای جان و متعقاباً به روی اعصاب ما می‌روید و چپ و راست، میکروفون به‌دست قیام می‌فرمایید و «شیدای زمانم» برمی‌آورید، کسی کاری به کار شما دارد؟ مگر وقتی شما کاست چهل سال پیش‌تان را می‌دهید برای‌مان پخش کنند و خودتان به‌استادی هر چه تمام‌تر لب بزنید و حرکات موزون انجام دهید؛ صدای کسی در می‌آید؟!

» سال امتزاج نامیمون سیاست و هنر و حتی ورزش به خصوص فوتبال با سیاست. سال ساخت مجسمه‌های عدیده از هنرپیشگان خاص (با وجود نهی شرعی این عمل از جانب اکثریتی از فقها) تبصره: سابقاً از قدیم و ندیم رسم چنین بود که مجسمه را بعد از وفات ایشان می‌ساختند.

توضیح مترجم: در بند بالا، مقصود از «قدیم و ندیم» احتمالاً دوران میان‌سالی جناب شیدای زمان است.

باز هم به‌ناچار باید بنویسم «چه ربطی داشت؟!» آخر جناب شیدا خان زمان! امتزاج فوتبال و سیاست چه ربطی به اتفاقات موسیقی در سال ۸۶ دارد؟ عوارض پیری کاملاً هویداست و شما همچنان تأکید دارید که «شیدای زمانم»... خب آخرش همین می‌شود دیگر. فلان چیز را به بهمان چیز ربط می‌دهید و نه خودتان می‌فهمید چه شد و نه ما! حالا ان‌شاءالله مجسمه‌ی شما را هم می‌سازند تا این‌قدر کتاب فقه تورق نکنید.

» سال دو سال، بل بیش انتظار بنده‌ی شرمنده جهت صدور مجوز چاپ سومین کتابم از وزارت ارشاد

چه ضایعه‌ای! عجب فاجعه‌ای! حقیقتاً حضرت استاد، باید خیلی بالاتر، به این اتفاق خطیر که بدون شک در صدر رخدادهای موسیقی سال ۸۶ است؛ اشاره می‌کردند. آخر برادران ارشاد چه‌طور دل‌شان آمده با این پیر دلسوخته‌ی عرصه‌ی هنر، چنین برخورد ناروایی داشته باشند؟ آخر نمی‌گویند ممکن است فردا پس‌فردا ــ زبانم لال، هفت کوه در میان ــ بی«شیدای زمان» شویم و ایشان آرزوی چاپ کتاب‌شان را به گور ببرند؟!
ولی گذشته از شوخی، از همین‌جا مراتب سپاس خود را از وزرات محترم ارشاد اعلام می‌کنم که با این حرکت خود، اعصاب و روان ما را از معرض پُکیدن حتمی نجات داده‌اند. امیدواریم خدایی‌ناکرده از مواضع کنونی‌شان عقب ننشینند ؛ چرا که وقتی جناب شیدای زمان در یک نیم‌صفحه‌ی ناقابل مجله، چنین از خود بی‌خود شده و آسمان را به زمین می‌دوزند؛ حالا اگر قرار باشد ۳۰۰-۲۰۰ صفحه کتاب بنویسند، معلوم نیست چه ژانگولری انجام می‌دهند! خدا آن روز را نیاوراد!

برای آنکه بحث بیش از این به اطناب نکشد، برخی فرمایشات جناب شیدای زمان را فاکتور می‌گیرم و جسارتاً یادداشت پرمغزشان را خلاصه می‌کنم.

» سال ناز و ادای بی‌محابای استاد کلمنته‌ی اسپانیش‌نژاد و بلاتکلیفی فوتبالیست‌های ایرانی در جزیره‌ی سرگردانی

استاد در این بخش از مطلب با یک تیر، چهار-پنج نشان زده‌اند. اولاً یک بار دیگر یاددآوری کرده‌اند که از پریشان‌گویی و به‌میان آوردن بحث‌های نامرتبط به موسیقی ابایی ندارند. در ثانی به ما فهمانده‌اند که اخبار ورزشی هم کم نمی‌بینند. ثالثاً حس طنز دشمن‌شکن‌شان را به رخ کشیده‌اند و رابعاً با کاربرد ترکیب «جزیره‌ی سرگردانی»، نشان داده‌اند که آدم بامطالعه و کاردرستی هستند. ما که کم آوردیم در مقابل این اعجوبه‌ی کتاب‌خوان، طناز و فوتبالی!

» سال فرو کوفتن بر طبل‌های پرسروصدا و توخالی توسط قهرمانان پرآوازه اما کم‌رمق و کفگیر به ته دیگ خورده‌ی موسیقی و نیز سال سرقت آشکار و ملیح بعضی از کشورها، نوابغ مسلم ایرانی امثال مولانا و بوعلی سینا را

هم‌اینک ترکیب زیبای «فرو کوفتن طبل» نیز به دایره‌ی واژگان زبان مادری‌مان افزوده شد. به احترام استاد، ده بار از رویش می‌نویسیم. اما واقعاً ما باید حواس‌مان را جمع کنیم... بوعلی و مولوی که از دست شدند، دیگر باید چهار چنگولی مراقب باشیم تا کشورهای دوست و همسایه هوس نکنند، جناب شیدای زمان را به‌نام خود سند بزنند. زیرا آن وقت است که دیگر کلاهی بس گشاد به سر اصحاب فرهنگ و هنر می‌رود و ضایعه‌ای پیش می‌آید که هیچ‌رقمه جبران‌پذیر نیست!

» سال ظهور روزافزون نوازندگان سازها؛ برچسب آهنگساز!

گویا غبار زمان باعث شده جناب شیدای زمان، دوران جوانی خودشان را فراموش کنند ــ البته این دوران جوانی که عرض می‌کنم برمی‌گردد به ۶۰ سال پیش یعنی حوالی دهه‌ی ۲۰ ــ انگار ایشان فراموش کرده‌اند که پس از حدود دو سال شرکت کردن در کلاس‌های هنرستان موسیقی و آشنایی با نت‌خوانی و مقدمات آواز، از هول حلیم در دیگ افتاده، خود را خواننده و آهنگساز خوانده و در همان سال‌ها بالغ بر ۱۰۰ آهنگ "آنچنانی" را به "تولید انبوه" رساندند! بله، پدر جان! رطب‌خورده، منع رطب چون کند؟!

» سال بت‌سازی و بزرگداشت‌ها و تجلیل و تکریم‌های باندی و آبکی

صد حیف که اکثر افراد باند شما (!) سال‌ها پیش به رحمت ایزدی پیوسته‌اند ؛ وگرنه الآن شما را هم به‌گونه‌ی آبکی، تجلیل و تکریم می‌کردند.

» سال جلوه‌گیری گرانمایگان تهی‌مایه (اساتید صاحب‌نام موسیقی)

به‌گمانم به‌جایی رسیده‌ام که دیگر شاید نیازی به ادامه دادن این مطلب نباشد. هر چند هنوز افاضات جناب شیدای زمان تمام نشده و ناچارم بر توهین‌های مکرر ایشان به اساتید، نویسندگان موسیقی و اصحاب قلم، اساتید ادبیات، تئاتر و سینما، روستاییان عزیز و دلپاک، حتی آلات کهن موسیقی مانند سرنا، دهل، تنبور، قژک، روزنامه‌های سیاسی غیردولتی و و و چشم بپوشانم و بیش از این سر شما دوستان نازنین را درد نیاورم. ان‌شاءالله خداوند همه‌ی بندگانش را به راه راست هدایت کند ــ هر چند اندکی دیر شده باشد ــ ... الهی آمین!


| پـــاورقـــی |

* «شهروند امروز» را تعمداً «شهروند مروز» نوشته‌ام تا کنایه‌ای باشد به سوتی عظیم دست‌اندرکاران این مجله که در تعداد پرشماری از تیترهای ویژه‌نامه‌شان حرف «الف» و «لام» را در مرحله‌ی گرفتن خروجی چاپ از قلم انداخته‌اند.

** منظورم آن نوع چندش‌آور نوازندگی ویلن است که در دوره‌ای (به‌ویژه پیش از انقلاب) لطمه‌ی قابل توجهی به موسیقی اصیل ما وارد کرد. وگرنه ویلن، سازی بسیار دلنشین است که استفاده‌ی بجا و مناسب آن، موجب زیبایی هر چه بیشتر برخی قطعات می‌شود.

چنین بحث‌هایی اساساً در شمار اهداف پیدایش و حیات این وبلاگ نمی‌گنجد. اما چه می‌شود کرد؟! وقتی بعضی موجودات عجیب‌وغریب با سرعت نور، فرسنگ‌ها از حد و حدود ِ محدودشان می‌گذرند و پای‌شان را بیش از گلیم د ر ا ز می‌کنند، به‌قول آن تمبکی سخنور، «د ر ا ز کردن»شان واجب می‌نماید و بی‌اعتنایی به دُرافشانی‌هایشان ناممکن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:35  توسط ر و ز نـویـس  در بخش موسیقی |