۱. مردی را گفتند: پسرت را به تو شباهتی نباشد. گفت اگر همسایگان باری ما را رها کنند فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتاد.
۲. مردی کودکی را دید که میگریست و هر چند مادرش او را نوازش میکرد خاموش نمیشد. گفت: خاموش ار نه مادرت را به کار گیرم. مادر گفت: این طفل تا آنچه گوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند.
۳. روزی جُحی (جوحا) برای خرید دراز گوشی به بازار مالفروشان میرفت. مردی پیش آمدش و پرسید: کجا روی؟ گفت: به بازار میروم تا درازگوشی بخرم. گفتش: بگو «انشاءالله» گفت چه جای «انشاءالله» باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است! چون به بازار درآمد، زرش را بزدند و چون باز میگشت همان مردش برابر آمد و پرسیدش از کجا میآئی؟ انشاءالله از بازار، انشاءالله زرم را بدزدیدند، انشاءالله خری نخریدم و زیاندیده و تهیدست به خانه بازمیگردم انشاءالله...
۴. روباهی عربی را بگزید. افسونگری را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزیده؟ گفت: سگی و شرم کرد بگوید، روباهی. چون به افسون خواندن آغاز کرد. گفتش: چیزی هم از افسون روباه گزیدگی بدان درآمیز.
۵. مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن بدید. مادر را بخواند و گفت: در خمره دزدی نهان است. مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپیای نیز همراه دارد.
۶. مردی را علت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید نومید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد میکرد و میگفت: بار خدایا بهشت را نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت: ای نادان از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی، پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازهی آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟
۷. عربی را گفتند: شوربای گرم را چه نامند؟ گفت: کلّهجوش. گفتند چون سرد شود آن را چه خوانند؟ گفت: ما امانش ندهیم که سرد شود.
۸. عربی به سفر شد و زیاندیده بازگشت. او را گفتند: چه سود بردی؟ گفت: ما را از این سفر سودی جز کوتاه ساختن نماز نبود.
۹. زشتروئی در آینه به چهرهی خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید و چون از نزد او بهدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد.
۱۰. مردی زنی بگرفت، به روز پنجم فرزندی بزاد. مرد به بازار شد و لوح و دواتی بخرید. او را گفتند: این از بهر چه خریدی؟ گفت: طفلی که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود.
۱۱. مردی نزد بقالی آمد و گفت: پیازیم ده تا دهان بدان خوشبوی سازم. بقال گفت: مگر گُه خورده باشی که خواهی با پیازش خوشبوی سازی.
۱۲. مردی نزد ایاسبن معاویه آمد و گفت: اگر خرما خورم زیانیم باشد؟ گفت: نه. گفت: اگر سیاهدانه با نان خورم گناهی کردهام؟ گفت: نه. گفت: اگر اندکی آب بر سر آن نوشم؟ گفت: منعی ندارد. گفت: شراب خرما نیز ترکیب همین چیزها باشد پس از چه رو حرامست؟ ایاس گفت: اگر بر تو اندکی خاک افشانند دردت آید؟ گفت: نه. گفت: اگر بر پیکرت آب پاشند، اندامیت بشکند؟ گفت: نه. گفت: اگر از آب و خاک خمیری کنند و در آفتاب نهند که خشک شود و بر سرت بکوبند چون باشد؟ گفت: آنم میکشد. ایاس گفت: آن نیز چون این باشد.
۱۳. مردی شعبی را از مسح ریش پرسید. گفت: انگشتان را در بن ریش کن. گفت: ترسم که آب به همه جا نرسد. گفت: اگر ازین ترسی از سر شب محاسن را بخیسان.
۱۴. پیری مست را به حضور هشام بن عبدالملک آوردند و با او شیشهای شراب و عودی بود. هشام گفت: دنبک بر سرش بشکنید و به خوردن آن گندابهاش حدّ زنید. پیر بنشست و بگریست. او را گفتند: پیش از آنکه زنیمت گریستن چرا؟ گفت: مرا گریه از زدن نیست لیکن از آن گریم که شما عود را خوار داشتید و دنبک نامیدید و می ناب چون مُشک را گندابه نامیدید. هشام را خوش آمد و از او درگذشت.
۱۵. مردی مرغی بریان بر سفرهی لئیمی دید نهاده که دست ناخورده از سفره برگرفتند و چون چند روز بر این منوال مرغ را آوردند و همچنان بردند گفت: عمر این مرغک پس از کشتن از عمرش در زمان زیستن بیشتر است.
۱۶. مردی بر هندوانهفروشی گذشت که بانگ میکرد: این همچون خرما و عسل است و شیرینتر از شکر است. مرد او را گفت: مرا بیماری است که او را هندوانهی ترش علاج است از این میان یکی تُرش جدا کن. گفت: بخر و ببر و به بانگ من منگر که تمامی آنها از سرکه ترشتر باشد.
>> این حکایت را کنکوریهای عزیز و آشنایان به زبان عربی بهتر درمییابند:
۱۷. مردی به در خانه سیبویه آمد و اجازهی ورود خواست. او را رخصت ندادند و گفتند «منصرف شو» (و دور گرد). وی غلام سیبویه را گفت: نام من احمد است و احمد منصرف نمیشود. (من همان احمد لاینصرفم) غلام گفتار مرد را با سیبویه باز گفت. گفت: بگویش: احمد اگر معرفه آید غیرمنصرف است امّا اگر نکره آید منصرف باشد.
* توضیح آنکه، «احمد»، در صورتی که اسم معرفه «علم» باشد از اسماء غیرمنصرف است که تنوین و جرّ نمیپذیرد و گرنه منصرف است. («احمد» اسم غیرمنصرف بر وزن «افعل» است.)
۱۸. آوردهاند که مُزبِّد در مسجد خفته بود و کنار او مردی نماز میگزارد و در دعای خویش (به قنوت) میگفت: پروردگارا من نماز میکنم و این مرد خفته است. مُزبِّد او را گفت: هی فلان، از خود شفاعت کن ولی از ما سخنچینی مکن.
۱۹. روزی مُزبِّد بر در مسجدی ایستاده بود. مؤدّن بانگ اذان برداشت که «حیّعلی الصلوة - بشتابید برای نماز» و مردم به انبوه گرد آمدند. پس مُزبِّد گفت: به خدا سوگند اگر گفتی: «حیّعلی الزکوة - بشتابید برای دادن زکات» از ده تن یک تن هم نیامدی.
۲۰. جنازهای را بر راهی میبردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش میبرند؟ گفت: به جائی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه هیزم، نه آتش نه زر و نه سیم، نه بوریا نه گلیم. گفت: بابا مگر به خانهی ما میبرندش.
منبع: کلیات مولانا نظامالدین عبیدالله (عبید زاکانی)، پرویز اتابکی، انتشارات زوّار، چاپ دوم، ۱۳۸۲