روزنوشته‌ها

« نوشتن بیرون جهیدن است از صف مردگان » فرانتس کافکا

» دهه‌ی شصت (سابقاً: تریاک را به بازدمت پز!)
محسن نامجو - اجرای سانفرانسیسکو، سپتامبر ۲۰۰۸


دانــلــود

روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل می‌شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی
روزی که رفت بر باد
روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
تا باد چنین باد، داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که خط‌کش تصویری شکست میانه‌ی تنبیه
روزی که زنگ خانه‌ها صوراسرافیل بود گویی
روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکه‌ی آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی باد، علی‌آباد

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه‌ی سخنان نوآموخته
روز تعریف پرهیجان فیلم هندی
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که درّید پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود، یک به جنگ می‌رفت، از دو «واتو واتو» آمد
روزی که رفت بر باد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که رهبر، نوجوان تانک‌خورده بود
روزی که آستین کوتاه، لگد میان گرده بود
روزی که ریش
روزی که زیر بغل پاره
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که چمران بر پارک‌وی آرام خسبید
روزی که فوزیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یک‌بانده شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که هشت‌ساله کنار حضرت معصومه خوردم‌اش، مادر خریده بود
سبز بود، سون‌آپ بود
روزی که شهوت هنوز در حومه‌ی شهر بود
روزی که در استعاره‌ی فلک، قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام می‌شد، هر هفته جمعه‌ها غروب
روزی که آخرین لذت، «گزارش هفتگی» بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که سرد بود
حرام شطرنج و تخت‌نرد بود
تنها حلال باری این رنگ و روی زرد
تنها حلال افیون و گرد بود
روزی که پایان بود، پادگان بود
تهران نبود، خیابان دشت آزادگان بود
طراحی کتکولریتس، قدسی قاضی نور
خشم شدید برف‌روب فقیر، روح جهان کارگری، پله‌ی عبور
انگشت یخ‌زده‌ی پسر روزنامه‌فروش
یخ شکسته با اشاره‌ی انگشت
عقده به تیراژ پنج‌هزار تا
از آسمان میکروفن می‌بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً

«دختر به‌نام نل»
در های و هوی شهر
در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عین چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط، مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:50  توسط ر و ز نـویـس  در بخش موسیقی |