| در شبی تیره و تار
| گذر باد جوان
| به کویری افتاد
| و به او گفت که ای خاک غریب
| چیست فرق تو و آن باغ بزرگ
| که در آن بلبلها
| همنشین گل و ریحان شدهاند
| و تو در این دنیا
| حاصلت بیثمری است
| آن کویر تنها
| گفت: ای باد جوان
| عشق میدانی چیست؟
| من به عشق خورشید
| که سر ظهر گریست
| خون خود را به دو ابری دادم
| که برای تَرَک پاهایم
| سالهای سال است
| بر فراز آن باغ
| آن قَدَر گریه نمودند
| كه گلها همه زيبا شدهاند
| بلبلان میخوانند
| قاصدکها همه پیدا شدهاند
| لب فروبست کویر
| و دگر هیچ نگفت
| بعد از آن باد جوان
| رفت در دامن کوه
| آب دریا، دگر از موج سراغی نگرفت
| و در آن باغ بزرگ
| بلبل از گونه گل بوسه گرفتدکتر شهریار جعفری
آقا جعفری عزیز! هر جا که هستی دلت شاد و لبت خندان و تنت سلامت باد! هر چند میدانم خنده سخت از لبانت جدا میشود.
شاگرد شما